پلوتارخ ( مترجم : كسروى )
298
ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )
روى زمين انداخته شده و در آن غوغاى سپاهيان كه به كوشك پادشاهى هجوم آورده بودند زير پاها مانده بود . الكساندر در برابر او ايستاده و به او نزديك شده تو گويى او را زنده مىپنداشت با او چنين گفت : آيا ما به كيفر آنكه تو لشكر بر سر يونانيان آوردى پرواى تو را نكرده و بدينسان بر روى خاكها گزارده بگذريم يا به جهت همت بلند تو و ديگر نيكيها كه داشتى تو را از روى زمين بلند گردانيده سر پا نگهداريم ؟ . . . اين بگفت و اندكى به انديشه فرو رفت و سپس از آنجا دور شد بىآنكه سخنى بگويد . در همانجا در فارس چهار ماه زمستان را نشيمن كرد تا سپاهيان از فرسودگى درآيند . گفتهاند نخستين بار كه او بر تخت پادشاهان ايران نشست و چتر زرّين بر سر او گرفتند ديماراتوس از مردم كورنثش كه بستگى نزديك به الكساندر داشته و از دوستان پدران او بود به عادت پيرمردان اشك از ديده ريخته بر بىبهرهگى آن يونانيانى كه مردند . و الكساندر را بر روى تخت داريوش نديدند مويه كرد . از آنجا الكساندر مىخواست به جستجوى داريوش برود ، ولى پيش از آنكه حركت كند خواست بزمى آراسته با سركردگان خود به خوشى و سرگرمى بپردازد و در آن بزم چندان لجام گسيختگى كردند كه سركردگان معشوقههاى خود را نيز بدانجا همراه آوردند كه در بادهخوارى شريك باشند ، مشهورترين آنان زنى از آتن تاييس نام بود كه با بطلميوس كه سپس پادشاه مصر گرديد رابطه داشت . اين زن كه مىخواست هم چاپلوسى از الكساندر كرده و هم از روى مستى كه بر همگى چيره گرديد شوخى بنمايد به سخنى پرداخت كه اگرچه با نام و آوازه كشور وى شايستگى داشت ولى از كار و رتبه خود او بالاتر بود زيرا چنين گفت : در برابر رنجهاى من كه از دنبال لشكر افتاده و آن همه بيابانهاى آسيا را پيمودهام اين پاداش شايانيست كه اكنون در كوشك باشكوه پادشاهان ايران نشستهام ، ولى من بهتر دوست مىداشتم در آن هنگام كه چشم پادشاه بر اين كوشك افتاد من با دست خودم به دربار خشايار شاه - آن پادشاهى كه شهر آتن را خاكستر گردانيد - آتش مىزدم كه كسانى كه پس از اين به جهان مىآيند در داستانها مىگفتند كه زنانى كه دنبال لشكر الكساندر افتاده بودند از آن رنجها و ستمها كه بر يونانيان رفته بود چنان كينه خواستند كه مانند آن كينه خواهى در دسترس هيچ سردارى در دريا يا خشكى نبود .